
«مدارا»
بیا با من مدارا كن كه من مجنون و مستم
اگر از عاشقی پُرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا كن كه من غمگین و دلخستهم
اگر از درد من پُرسی بدان لب را فرو بستم
بیا از غم شكایت كن كه من همدم تو هستم
اگر از همدلی پُرسی بدان نازكدلی خستهم
بیا از غم حكایت كن كه من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پُرسی بدان مرحم بر آن بستم
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شكستم
برو راه وفا آموز كه من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پُرسی بدان راه رها جَستم
برو عشق از خود آموز كه من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پُرسی بدان از دام تو جستم
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات بیچاره شكستم
مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هوشیار شدم و آخر از دام تو جَستم
«شهرام شكوهی»