تبليغاتX
انديشه سبز

انديشه سبز

 

 

 23gxkz5.jpg

 

تصور می‌كنم امروزه؛ بزرگ‌ترین و دردناك‌ترین رنجِ روحیِ بشر؛ «تنهاییِ»!

اغلب آدما با این كه دور و برشون شلوغ؛ باز هم احساس تنهایی می‌كنند. باز هم یه جورایی از تنها بودن خودشون رنج می‌برند و به معنای واقعی از زندگیشون لذت نمی‌برند!

ما آدما عادت كردیم اغلب از روی ظاهر دیگران در موردشون قضاوت كنیم! یا بدون این كه از دنیای درونِ افراد خبری داشته باشیم؛ حتی گاهی حسرت شرایط ظاهری اونا رو بخوریم!

در معاشرت با آدمای متفاوت؛ متوجه شدم كه حتی ثروت و دارایی هم نمیتونه صددرصد آدما رو راضی نگه داره و گاهی اونا لذت واقعی رو از زندگیشون نمی‌برند! شاید داشتن رفاه و تمكن مالی تا حدی برای حل مشكلاتمون چاره‌ساز باشه اما تنها راه رسیدن به سعادت و خوشبختی نیست!

من معتقدم یه خواسته‌ی مشترك بین همه‌‌‌ی ما وجود داره! «رسیدن به آرامش درونی و امنیت خاطر» و اين پرسش مدت‌هاست كه ذهنم و مشغول كرده! آيا اين آرامش به واسطه‌ي كسي يا چيزي برامون حاصل ميشه؟ آيا واقعاً كسي ميتونه مكمل ما باشه و حضورش باعث دلگرمي و آرامش خاطرمون بشه؟ آيا بهتر نيست آرامش واقعي رو در درون خودمون جستجو كنيم تا اين كه از ديگران درخواستش كنيم؟

 

شما دوست عزيزي كه الان اين مطلب و ميخوني واقعاً چقدر احساس خوشبختي مي‌كني و از شرايط زندگيت راضي هستي؟ آيا با وجود اين كه دور و برت شلوغ، بازم احساس تنهايي مي‌كني؟

پ.ن: ما تنها به دنیا میایم و تنها از این دنیا میریم! پس چه خوبه كه حدفاصل كوتاه زندگیمون كه به اندازه‌ی یك خط فاصلهست (مرگ ؟؟13 1347 تولد) رو بتونیم با هم‌نشینان خوبی سپری كنیم.

 

نازنین‌بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:46  توسط نازنين‌بانو  | 

 

کلاغ!

 

كلاغ پر!

 

يادته وقتي بچه بوديم كلاغ پر بازي مي‌كرديم؟ انگشت سبابه‌مونُ روي زمين ميذاشتيم و بعد هر كي نوبتش بود مي‌گفت كلاغ پر‏، گنجيشك پر، ... پر، بعد ما به نشونه‌ي پر كشيدن انگشمون و به سمت آسمون مي‌برديم! اون موقع اگه مثلاَ مي‌گفتيم سنجاب پر: هر كي دستش و بالا مي‌برد بازي رو مي‌باخت! چون سنجاب كه پر نداشت...

 

از اون روزاي كودكيمون خيلي ميگذره... اما هنوزم اين بازي بين آدم بزرگا ادامه داره! به همون شكل اما تنها فرقش توي واژه‌هاست! حالا ديگه بايد گفت: صداقت پر، نجابت پر، انسانيت پر... اونوقت بازنده‌ي اين بازي كسيِ كه وقتي ميگن دروغ پر دستش و بالا ببره! آخِ  مگه ميشه با پر كشيدن دروغ و بدي‌ها؛ توي نامردي‌ها برنده بشي؟!

 

پ.ن: دلم مي‌خواد بازم به كودكيمون برگرديم و كلاغ پر بازي كنيم... اما صاف و ساده و صميمي!

 

نازنين‌بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:59  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

دلكوك

 

دست من وقت نوشتن شكل اسم تورو داره

وقت خوندن صورت من خنده‌هاتُ كم مياره

عطر ياسي كه تو چيدي ناز صد باغُ خريده

ماه كامل سر سُفره گريه‌هامُ سر كشيده

تو چه خوشرنگُ عزيزي، مثل يك نُت لبِ گيتار

مثل فكر شعر تازه، حدس يك گُل پشت ديوار

اي تو دلكوك، اي خوش‌آهنگ، تو شنيدني‌تريني

من پُر از هواي غُربت، تو هواي سرزميني

زمهرير نارفيقان خوابِ آفتابي مي‌بينه

هجرت ماه وسط آب زورقي بي سرنشين

پيله بستن در دلِ تو كار پروانه شدن بود

گِرد شُعله قد كشيدن، رقصِ ناب مرد و زن بود

با تو بايد مثل شبنم عطرِ گُل‌ها رو بغل كرد

تلخي فاصله‌ها رو پُر كندوي عسل كرد

تو چه خوشرنگ و عزيزي، مثل يك نُت لب گيتار

مثل فكر شعر تازه، حدس يك گُل پشت ديوار

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:11  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

 

وقتي كه دلتنگ ميشي همه چيز برات غيرقابل تحمل ميشه

صداي امواج دريا ذهنت و آشفته مي‌كنه

در هواي پاك كوهستان؛ احساس خفگي مي‌كني

دشت سرسبز و پُر گُل؛ زيبايي و طراوتي نداره

نم‌نم بارون مثل تگرگ به سر و صورتت مي‌خوره

توي تنهايي و خلوتت مُدام خاطراتتُ مرور مي‌كني

و هر چي بيشتر غرقشون ميشي؛ از خودت دورتر ميشي و تنهاتر

.

.

.

پيربابا خيلي دلتنگم...

 

نازنين‌بانو 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:31  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

به آسمونِ آبیِ دلم نگاه کُن!

یادت باشه که همیشه دنیا این‌جور نمی‌مونه! بدتر می‌شه گاهی!

انگاری آفتاب مهربونیم بدجوری چشماتُ زده!

میرسه روزی كه حسرت یه محبت بی‌ریا رو داشته باشی...

  

نازنين‌بانو 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 9:21  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

من یه گُمشده دارم!

 

وقتی كه اومد

روحش عُریان و بی‌پیرایه بود

نگاه‌ِ مخملیش پُر از اُمید بود

چشماش رنگین‌كمونی پُرفروغ بود

دلش به وسعتِ آسمونِ آبی بود

دستاش پُر از گُلای مخملیِ احساس بود

و

همه‌ی وجودش سرشار از عشقی به رنگِ خدا

.

.

.

گمشده‌مُ در خودم؛ جستجو می‌كنم... كودكِ درونم!

 

نازنین‌بانو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:33  توسط نازنين‌بانو  | 

 

27wu1y0.jpg

این سماور جوش است
پس چرا می‌گفتی
دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دَم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چایِ تو دم بکشد
شعله‌اش را کم کن

دست‌هایت
سینی نقره‌ی نور
اشک‌هایم

استكان‌های بلور
کاش استکان‌هایم را
توی سینی خودت می‌چیدی
کاشکی اشک مرا می‌دیدی
خنده‌هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجانِ دلم
چایی داغ بریز

 

«عرفان نظر آهاری»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط نازنين‌بانو  | 

 

2iv1f2x.jpg

زندگی به زیبایی همین مدادرنگی‌هاست!

مي‌توني از شادترين رنگ‌ها شروع كني

نگاهِ مهربونتُ و صورتي كن

با رنگِ سبز؛ انديشه‌تُ زيبا كن

به خاطراتِ قشنگت؛ رنگِ نارنجي بزن

با رنگِ آبي؛ آسمونِ دلتُ رنگ‌آميزي كن

با رنگِ زرد؛ قلبِ مهربونتُ طلايي و درخشان كن

با رنگِ قرمز؛ حرارتِ بيشتري به مهر و دوستيمون بده

نفرت، كينه، بدي و نامهربوني‌ها رو هم سياه و محوش كن

مهربونم! حالا دوست داری امروز و با كدوم رنگش شروع كنی؟

 

نازنين‌بانو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:10  توسط نازنين‌بانو  | 

 

17986586.jpg?u=1240028624

 

«پری كوچولویِ تو»

 

من همون پری كوچولویِ مهربونتم

 پری  كوچولویِ  قصه‌هایِ   كودكیت

همون فرشته‌ای كه سال‌ها جستجوش كردی

و به خاطرش  زمین و آسمون  و زیرِ پا گذاشتی

تو به زمان سفر كردی و از جاده‌یِ خیال عبور كردی

من و از رویایِ سبزِ خیالت گرفتی و توی قفسِ تنهایی گذاشتی

حالا این پری كوچولو؛ توی زندونِ تردید و دو‌دلی‌هایِ تو اسیر شده!

مگه صدایِ سازِ دلتنگی پری كوچولوتُ نمی‌شنوی؟ قُفل سكوتُ بشكن!

 

نازنین‌بانو 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:31  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

«آرزوی من این است»

 

آرزوی من این است كه دو روز طولانی

در كنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من این است، ‏ یا شبی فراموش شم

یا مثل غم، هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من این است كه تو مثل یك سایه

سرپناهِ من باشی لحظه‌ی ترِ گریه

آرزوی من این است، نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من در سكوتِ یك جاده

آرزوی من این است، هستیِ تو من باشم

لحظه‌های هوشیاری، مستیِ تو من باشم

آرزوی من این است، تو غزال من باشی

تك‌ستاره‌ی روشن در خیال من باشی

آرزوی من این است، در شبی پُر از رویا

پیشِ ماه و تو باشم لحظه‌ای لبِ دریا

آرزوی من این است، از سحر نگویی تو

تو هم آرزویی كُن؛ اوجِ آرزویی تو

آرزوی من این است، مثل لیلی و مجنون

پیروی كنیم از عشق، این جنونِ بی‌قانون

آرزوی من این است، زیر سقفِ این دنیا

من برای تو باشم، تو برای من تنها

آرزوی من این است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:28  توسط نازنين‌بانو  |