تبليغاتX
دلكوك

دلكوك

 

http://computer-information.persiangig.com/ax/colorpen.jpg

سلام دوستِ من

 

امروز می‌خوام با جعبه‌ی مداد رنگیم برات نقاشی بكشم

یه كلبه‌ی رویایی خیلی قشنگ

آسمون مهرش به رنگ آبی

دیوار خاطراتش به رنگ نارنجی

آفتاب صداقتش به رنگ طلایی

باغچه‌ی مهربونیش به رنگ سبز

و شعله‌های شومینه‌ی عشقش به رنگ قرمز

 

 

نازنین‌بانو- بهار 89

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 9:49  توسط نازنين‌بانو  | 

 

mbhncz.jpg

 

«تولدت مبارك»

 

یک شاخه گل سرخ برای تبریک روز میلادت کافی است یا شاید یک شعر و چند قطره باران شبانه، به یاد جنگل، دریا و شالیزارهای شمال ...

یک دریچه کافیست تا شب میلاد تو را نقاشی کنم مانند حضور یک شادی پنهان که هست و آدم از آن خبر ندارد، مانند دیدن چند تکه برگ زرد رها شده در باد تا دوباره قدر بهار را بدانم.

نگاه کن! آفتاب ساعت‌هاست که پشت در اتاقم ایستاده است و گنجشک‌های بی‌پناه بال‌هایشان را به شیشه پنجره چسبانده‌اند. کتاب‌ها در قفسه کتابخانه‌ام آواز می‌خوانند. دلم می‌خواهد سقف را به یکباره بردارم تا دست‌هایم بی هیچ مانعی آسمان را لمس کنند و با کنار هم گذاشتن ابرهای سپید بنویسم: «تولدت مبارک»  

گل‌های سرخ را ببین! و درختان سبز را، آیا به یاد درختان بلند قامت بهشت نمی‌اُفتی؟ و آن روزکه آمدی و نگاهت به نگاه خداوند افتاد؟ یاد آن روز یا آن شب به خیر که از هزار ستاره روشن‌تر و از هزار دریا آبی‌تر بودی.

نگاه کن! نامت را به وضوح در کتاب دوستی‌ها نوشته‌ام و همه واژه‌هایم به سوی تو می‌آیند. می‌دانم که حصارهای چوبی شب خواهد شکست و دختر زیبای صبح روی صندلی با شکوه افق خواهد نشست.

چه آفتاب بتابد چه نتابد، چه مردم تولد ماه را جشن بگیرند چه نگیرند! من روی یک گلبرگ رز سپید خواهم نوشت: میلاد دوستی، میلاد مهربانی، میلاد معرفت...
میلاد تو مبارک.

 

«نوشته‌ی زیبایِ دوست بسيار عزيز و ارجمندم جناب استاد حمیدی»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 9:50  توسط نازنين‌بانو  | 

 

34.jpg

«مدارا»

 

بیا با من مدارا كن كه من مجنون و مستم

اگر از عاشقی پُرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا كن كه من غمگین و دل‌خسته‌م

اگر از درد من پُرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شكایت كن كه من همدم تو هستم

اگر از همدلی پُرسی بدان نازك‌دلی خسته‌م

بیا از غم حكایت كن كه من محتاج آن هستم

اگر از زخم دل پُرسی بدان مرحم بر آن بستم

مجنونم و مستم به پای تو نشستم

آخر ز بدی‌هات بیچاره شكستم

برو راه وفا آموز كه من بار سفر بستم

اگر از مقصدم پُرسی بدان راه رها جَستم

برو عشق از خود آموز كه من دل را بر او بستم

اگر از عاقبت پُرسی بدان از دام تو جستم

مجنونم و مستم به پای تو نشستم

آخر ز بدی‌هات بیچاره شكستم

مجنونم و دستم به دامان تو بستم

هوشیار شدم و آخر از دام تو جَستم

 

 

«شهرام شكوهی» 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 7:6  توسط نازنين‌بانو  | 

 

زیباترین عکسهای اینترنتی عکسبارون| www.axbarun.com

 

عطر پیراهنت

 

 

پیراهن سفیدت مثل پیراهن یوسف شده برام

بوی بهشت میده

به نخ آرزوهام می‌بندمش

توی آسمون آبی خیالم رهاش می‌كنم

اونقدر تابش میدم تا عطرش هوا رو پُر كنه

كبوترا مژده دادن به زودی برمی‌گردی پیشم

 

 

نازنین‌بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 12:19  توسط نازنين‌بانو  | 

 

378aad8d-0855-4ed9-802a-614376a5233f.jpg

 

«هوا سرد شده یا دلِ من؟!»

این روزا هوا سرد و هر لحظه هم سردتر میشه... هر چی هم لباس می‌پوشم گرمم نمیشه كه نمیشه!

دستام و به‌همدیگه می‌مالم تا گرم‌ بشه و گاهی هم با نفسام‌ «ها» می‌كشم كه بخار گرمی بهش بخوره تا نذارم یخ بزنه! اما اصلاً فایده‌ای نداره...

كنار بخاری میشینم و تا درجه‌ی آخر زیادش می‌كنم... اما بازم سوز سرما تا استخونم نفوذ می‌كنه و یه دفعه لرز به تنم میفته... یاد دوستی میفتم كه وقتی سردش بود دستام و می‌گرفت و می‌گفت: «تو واسه‌ی من مثل بخاری می‌مونی!»اما نمی‌دونم چرا برای خودم مثل فریزرم!

پیربابا مثل همیشه با چهره‌ی گرم و تبسم شیرینش داره نگام می‌كنه و سرش و آروم تكون میده! با تعجب بهش میگم: «پیربابا چرا اینجوری نگام می‌كنی؟ مگه تو سردت نیست؟ ببین من چه جوری كنار بخاری كز كردم و دارم می‌لرزم؟»

پیربابا لبخند قشنگی میزنه و به آرومی میگه: «نازنینم هوا اونقدری سرد نیست كه نشه سرماش و تحمل كرد؛ عزیزم این دلمون كه از بی‌مهری و بی‌عاطفگی یخ زده... بهتره كه فیتیله‌ی مهربونیت رو بالا بكشی!»

 

با دلخوری میگم: «چطوری میتونم دلم و گرم كنم؟ من كه آدم نامهربونی نیستم دیگه این و كه پیربابا تو بهتر از هر كسی میدونی!»

پیربابا دستام و توی دستش میگیره و به چشمام خیره میشه و میگه: «دخترم تو با خودت نامهربونی نه با دیگرون!»

حرف پیربابا مثل تلنگر میمونه برام... راست میگه این روزا خیلی از خودم دور شدم...

پ.ن: نازنین‌بانو یادت باشه؛ «مهربون بودن با دیگرون خیلی خوبه به شرطی كه اول با خودت مهربون باشی»

نازنین‌بانو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 14:14  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

 

«طلوع عشق»

 

 

هر روز از پنجره‌ی سرد خیالم، جستجوت می‌كنم

 

خورشید محبتت اون‌طرف اُفق رویاهام داره می‌تابه

 

مهربونیِ تو مثل شعاع نوری از خورشید گرمم می‌كنه

 

و من چون طفلي نجيب و سرخوش، منتظر طلوعِ عشقتم

 

من و با حرارتِ عشقت بسوزون

 

و

 

 

یخبندون دلم و با نفس گرمت آب كن

 

نازنین‌بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:29  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

 23gxkz5.jpg

 

تصور می‌كنم امروزه؛ بزرگ‌ترین و دردناك‌ترین رنجِ روحیِ بشر؛ «تنهاییِ»!

اغلب آدما با این كه دور و برشون شلوغ؛ باز هم احساس تنهایی می‌كنند. باز هم یه جورایی از تنها بودن خودشون رنج می‌برند و به معنای واقعی از زندگیشون لذت نمی‌برند!

ما آدما عادت كردیم اغلب از روی ظاهر دیگران در موردشون قضاوت كنیم! یا بدون این كه از دنیای درونِ افراد خبری داشته باشیم؛ حتی گاهی حسرت شرایط ظاهری اونا رو بخوریم!

در معاشرت با آدمای متفاوت؛ متوجه شدم كه حتی ثروت و دارایی هم نمیتونه صددرصد آدما رو راضی نگه داره و گاهی اونا لذت واقعی رو از زندگیشون نمی‌برند! شاید داشتن رفاه و تمكن مالی تا حدی برای حل مشكلاتمون چاره‌ساز باشه اما تنها راه رسیدن به سعادت و خوشبختی نیست!

من معتقدم یه خواسته‌ی مشترك بین همه‌‌‌ی ما وجود داره! «رسیدن به آرامش درونی و امنیت خاطر» و اين پرسش مدت‌هاست كه ذهنم و مشغول كرده! آيا اين آرامش به واسطه‌ي كسي يا چيزي برامون حاصل ميشه؟ آيا واقعاً كسي ميتونه مكمل ما باشه و حضورش باعث دلگرمي و آرامش خاطرمون بشه؟ آيا بهتر نيست آرامش واقعي رو در درون خودمون جستجو كنيم تا اين كه از ديگران درخواستش كنيم؟

 

شما دوست عزيزي كه الان اين مطلب و ميخوني واقعاً چقدر احساس خوشبختي مي‌كني و از شرايط زندگيت راضي هستي؟ آيا با وجود اين كه دور و برت شلوغ، بازم احساس تنهايي مي‌كني؟

پ.ن: ما تنها به دنیا میایم و تنها از این دنیا میریم! پس چه خوبه كه حدفاصل كوتاه زندگیمون كه به اندازه‌ی یك خط فاصلهست (مرگ ؟؟13 1347 تولد) رو بتونیم با هم‌نشینان خوبی سپری كنیم.

 

نازنین‌بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:46  توسط نازنين‌بانو  | 

 

کلاغ!

 

كلاغ پر!

 

يادته وقتي بچه بوديم كلاغ پر بازي مي‌كرديم؟ انگشت سبابه‌مونُ روي زمين ميذاشتيم و بعد هر كي نوبتش بود مي‌گفت كلاغ پر‏، گنجيشك پر، ... پر، بعد ما به نشونه‌ي پر كشيدن انگشمون و به سمت آسمون مي‌برديم! اون موقع اگه مثلاَ مي‌گفتيم سنجاب پر: هر كي دستش و بالا مي‌برد بازي رو مي‌باخت! چون سنجاب كه پر نداشت...

 

از اون روزاي كودكيمون خيلي ميگذره... اما هنوزم اين بازي بين آدم بزرگا ادامه داره! به همون شكل اما تنها فرقش توي واژه‌هاست! حالا ديگه بايد گفت: صداقت پر، نجابت پر، انسانيت پر... اونوقت بازنده‌ي اين بازي كسيِ كه وقتي ميگن دروغ پر دستش و بالا ببره! آخِ  مگه ميشه با پر كشيدن دروغ و بدي‌ها؛ توي نامردي‌ها برنده بشي؟!

 

پ.ن: دلم مي‌خواد بازم به كودكيمون برگرديم و كلاغ پر بازي كنيم... اما صاف و ساده و صميمي!

 

نازنين‌بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:59  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

دلكوك

 

دست من وقت نوشتن شكل اسم تورو داره

وقت خوندن صورت من خنده‌هاتُ كم مياره

عطر ياسي كه تو چيدي ناز صد باغُ خريده

ماه كامل سر سُفره گريه‌هامُ سر كشيده

تو چه خوشرنگُ عزيزي، مثل يك نُت لبِ گيتار

مثل فكر شعر تازه، حدس يك گُل پشت ديوار

اي تو دلكوك، اي خوش‌آهنگ، تو شنيدني‌تريني

من پُر از هواي غُربت، تو هواي سرزميني

زمهرير نارفيقان خوابِ آفتابي مي‌بينه

هجرت ماه وسط آب زورقي بي سرنشين

پيله بستن در دلِ تو كار پروانه شدن بود

گِرد شُعله قد كشيدن، رقصِ ناب مرد و زن بود

با تو بايد مثل شبنم عطرِ گُل‌ها رو بغل كرد

تلخي فاصله‌ها رو پُر كندوي عسل كرد

تو چه خوشرنگ و عزيزي، مثل يك نُت لب گيتار

مثل فكر شعر تازه، حدس يك گُل پشت ديوار

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:11  توسط نازنين‌بانو  | 

 

 

 

وقتي كه دلتنگ ميشي همه چيز برات غيرقابل تحمل ميشه

صداي امواج دريا ذهنت و آشفته مي‌كنه

در هواي پاك كوهستان؛ احساس خفگي مي‌كني

دشت سرسبز و پُر گُل؛ زيبايي و طراوتي نداره

نم‌نم بارون مثل تگرگ به سر و صورتت مي‌خوره

توي تنهايي و خلوتت مُدام خاطراتتُ مرور مي‌كني

و هر چي بيشتر غرقشون ميشي؛ از خودت دورتر ميشي و تنهاتر

.

.

.

پيربابا خيلي دلتنگم...

 

نازنين‌بانو 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:31  توسط نازنين‌بانو  |